تبليغاتX
قصه ی عشق
جواد

ولینتاین بر همه عاشقها مبارک

                                                                                                               

                                

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 15:1 توسط مریم |
گریستم
دیشب به یاد تو تنها گریستم
مستانه گریه کردم، دریا گریستم
طوفان غم چو داد گلستان دل به باد
بر حال پر پر گلها گریستم
من بودم و خیال تو در نیمه های شب
بر بخت خویش و این دل شیدا گریستم
بیخود شدم ز گریه و رفتم به اشتیاق
معراج دل نمودم و آنجا گریستم
در جستجوی او ، من آواره ابروار
بر کوه و دشت و دامن و صحرا گریستم
بر زورق دلم شب تیره به موج غم
پنهان به آه بود و پیدا گریستم
هر چند نکته سنج و سخن آورم ولیک
شب در خیال لعل شکر خواب گریستم
موسی به عشق روی تو خودش بود تا سحر
تنها ترانه گفتم و تنها گریستم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 11:54 توسط مریم |

نبود در تار و پودش           ديدي گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@@   نبودش  @@@@@@@@@@

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه ديدار اين خونه

فقط  خوابه ، تو كه رفتي هواي  خونه تب داره  ،  داره  از درو ديوارش غم

عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ،  بيا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش

حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و  گنجشك  كلاغاي

سياه پوشن ،  چراغ  خونه  خوابيده  توي  دنياي خاموشي  ،   ديگه  ساعت رو

طاقچه شده كارش فراموشي  ،  شده كارش فراموشي  ،  ديگه  بارون  نمي

باره  اگر چه  ابر سياه  ،  تو كه  نيستي  توي  اين خونه ،   ديگه  آشفته

بازاريست  ،  تموم  گل ها  خشكيدن مثل خار بيابون ها ،  ديگه  از

رنگ  و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت

گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو

به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري

گفتم كه تو مي دوني،سرخاك

تو مي ميرم ، ولي

تا لحظه مردن

نمي گيرم

دل ازتو

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 15:22 توسط مریم |
عکس ها
 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 21:0 توسط مریم |
در گذرگاه زمان به دوردستها مي نگرم
به آن سو ،به آن نا كجا ،به آن ناپيدا......
به آنجا كه مي خواهم لحظه اي را بي دغدغه در آن مكان رويايي سپري كنم
خود را به دستهاي مهربان نسيم مي سپارم تا مرا با خود به آغوش آسمان ببرد
به آن اوج ،به آن دست نيافتني....
از كوچه پس كوچه هاي شهرم پر مي گشايم و به جاي ديگر هجرت مي كنم
به جايي كه بتوانم عشق را بي ريا بيابم و آن را عاشقانه در كنج خلوت خانه ي دلم جاي دهم
 به جايي قدم مي گذارم كه آسمان محبتش بي منت و خورشيد شفقتش بي ريا باشد
مي روم به جايي كه نامش را نمي دانم
ولي اين را باور دارم كه درآنجا نسيم بي رحمانه شاخه ي نازك وجودم را نخواهد شكست و
زمانه ي بي مروت گلبرگهايم را با خنجر زهر آلود و بي عاطفه اش  پرپرنخواهد كرد
و زير پاهاي سنگين و خشك شده از احساس لگد مال نخواهد نمود
مي روم آنجا كه عطر اقاقي ها مصنوعي نباشد،
صداي چكاوك ها از روي اجبار بر فضا طنين انداز نشده باشد
و تولد گلبرگها و شكوفايي از روي اجبار نباشد
 مي روم به آنجا كه فدا شدن ارزش داشته باشد و

+ نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 17:50 توسط مریم |