ناگاه با مشتی آب سرد بر روی مزارم بر آشفتم
بوی چند شاخه گل مریم مشامم را نوازش داد
بعد از سالیانی احساس کردم نمرده ام
دختری سیاه پوش بر سر مزارم فاتحه میخواند
وجودم به لرزه افتاد
او که بود؟؟؟
آیا او همانی بود
که با دستانش مرا به قعر خاک تبعید کرده بود؟
خاطرات در برابرم صف کشیدند
موهای خاک خورده ام را
میان دستان استخوانی ام فشردم
حفره خالی چشمانم لبریز از اشک شد
احساس مرگ و زندگی بر قلبم چنگ میزد
میان دلهره وتردید دختر سیاه پوش رفت
ولی هنوز خاطراتی که در ذهنم بر آنها
مهر باطل زده بودم در برابرم نقش می بستند
آه چه غم انگیز بود خاطرات مرگم
لحظهء به تـو رسـیـدن یه تــولد دوبـــاره س
شهرچشم تورو داشتن یه غروب پرستاره س
خواستن دستــای گرمت مث ماجرا می مونه
برق المــاسای چشــمت مث کیمیا می مونه
اگه تو قسمت من شی می زنم یه رنگه تازه
اسم من کنار اسمت قصرخوشبختی می سازه
زیر چتر لمس دستات میشه تا خدا رها شد
می شه رفت تا آسمونا شاید اون بالا خدا شد
بــا تـو غم رنگی نـداره زندگی شهر فرنگه
از تو قلعهء نگــاهت رنگ غصه ام قشنگـه
سهم هرکسی که باشی خوش بحال روزگارش
پایـیـزو زمستوناشم میشه هم رنگ بهارش
شعلهء آتیش چشمات یه چراغونی زیباست
لحظهء به تو رسیدن بهترین لحظهء دنیاست
بــا یـه لبخند طلائیت همهء دنیــا می لرزه
آرزوی تو رو داشتن به همه دنیا می ارزه
روی انگشتـر شــعرم قیمتی تـرین نگینی
دوست دارم واسه همیشه روی چشم من بشینی
|
بی نگاهِ عشق مجنون نيز ليلايي نداشت |

