تبليغاتX
قصه ی عشق
هنوز زنده هستم
سالها بود که در مزار تنهاییم خفته بودم

ناگاه با مشتی آب سرد بر روی مزارم بر آشفتم

بوی چند شاخه گل مریم مشامم را نوازش داد

بعد از سالیانی احساس کردم نمرده ام

دختری سیاه پوش بر سر مزارم فاتحه میخواند

وجودم به لرزه افتاد

او که بود؟؟؟

آیا او همانی بود

که با دستانش مرا به قعر خاک تبعید کرده بود؟

خاطرات در برابرم صف کشیدند

موهای خاک خورده ام را

میان دستان استخوانی ام فشردم

حفره خالی چشمانم لبریز از اشک شد

احساس مرگ و زندگی بر قلبم چنگ میزد

میان دلهره وتردید دختر سیاه پوش رفت

ولی هنوز خاطراتی که در ذهنم بر آنها

مهر باطل زده بودم در برابرم نقش می بستند

آه چه غم انگیز بود خاطرات مرگم

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 23:31 توسط مریم |